تبليغاتX
بـــــــــــــــــرکـه ی اشـــــــــــک
بـــــــــــــــــرکـه ی اشـــــــــــک

 

*~*~~*~*

 

 

با نگاهم ، با چشام ، با حرفام ... صدات مي زنم
اما جوابي نميشنوم
اونقدر داد مي زنم تا از نفس مي افتم وپريشون يه گوشه ميشينم و به فاصله مون فكر مي كنم كه چقدر از هم دور شديم يه قاصدك از اون دور دورا ، صدامو ميشنوه ، صدايي كه با هق هق و ناراحتي تو رو مي خوام! قاصدك مياد پهلوم لبخند مي زنه و به من ميگه : نگران نباشم
هر جا كه باشي ، برام پيدات مي كنه و صدامو به گوشِت مي رسونه .... صدايي كه با فرياد ، هميشه و هر بار مخاطب قرار مي دمت و مي گم : دوستت دارم تا هميشه ها

اون رفت و انگار هيچوقت از رفتنش پشيمان نشد ، آخر پشت سرش را هم نگاه نكرد . پشت سرش من بودم با چشمهايي كه باران سيل آسا از آن مي باريد . پشت سرش من بودم كه حسرت نگاههاي خون شده ام يخ قطبها را آب مي كرد . پشت سرش من بودم و كوله باري از خاطراتي كه براي هميشه مردند . . . پشت سرش من بودم به اميد نيم نگاهي دزدكانه و دريغ از يك نگاه خشمناك ... !
باران نمي باريد هيچ كس دلش به حال من نسوخت ، انگار من مرتكب بزرگترين گناه هستي شده بودم كه چرا دل به تو بسته بودم . آسمان صاف و روشن بود مثل هميشه ، اما بدتر از هر چيز نگاه شماطت بار ديگران بود كه بر زخمهاي دلم نمك مي پاشيد . انگار با همان نگاهها به من مي گفتند مگر نمي گفتي تنهايت نمي گذارد حالا كو ؟ كجاست ؟ ديدي حق با ما بود؟ ديدي گفتيم؟ ديدي ... ديدي آينده بود كه به داد دل من رسيد فردا بود كه با آمدنش ديروزها كمرنگ شدند . فردا بود كه با آمدنش حجابي بر رخ ديروزها كشيد . من ديروزها را كشتم تا به امروز رسيدم ! هرچند كه امروز هم گريبانگير فرداهاي از ياد رفته ام ...! ! !

چه ساده اما زیبا دل باختیم
چه زود و با یک نگاه
اما
هیچ چیز محکمی هم جلودار این دوست داشتن بین من و تو نیست
می خواهمت
می خواهی مرا
اما
غرور را چه کنیم؟
کلمه ی جالب غرور با آن محتوای پوچ نمی گذارد حتی نگاههایمان , چه برسد به نفسهایمان به هم نزدیک شوند
تمام گلایه ام از غرور است
ای غرور تا عمر دارم نفرینت می کنم



| *| نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 5:37 توسط پـــریـا ღ |
*~*~ زمزمه~*~*

 جاده اسم منو فریاد میزنه

می گه امروز روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه های لرزون منه


پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه ی عشقا و دلبستگی ها

خیلی سخته ولی چاره ندارم

جاده فریاد می زنه بیا


جاده آغوششو وا کرده برام

منتظر مونده که من باهاش بیام

قصه ی تلخ خداحافظی رو

می خونم با اینکه بسته س لبام
 


اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 12:13 توسط پـــریـا ღ |
*~*~میدونم می بینمت یه روز دوباره~*~*

 
 
باز هم آسمان برقه ی سیاه خود را بر چهره زد. برقه ای که با الماسهای ریز زرین تزئین شده است. باز هم آسمان با این برقه زیبایی منحصر به فردی را پیدا کرده و من از این همه زیبایی به شگفت آمده و چشمانم آنقدر که زیبایی می بیند، سیاهی نمی بیند شاید هم این زیبایی ها به خاطر زمینه ی سیاهی است که دارد. ومن از لابه لای الماسهای انبوه وجودی را در می یابم که سرک می کشد و با لبخند زیباییش به من آرامشی دو چندان می دهد، احساس می کنم از لابه لای آن سیاهی ها دستی به سویم دراز می شود و ندایی می گویید تو قاصدکی سبک بال هستی که می توانی به اوج ها پرواز کنی و من شیرینی پرواز در رویا را احساس کردم
آری آسمان شب زیباست و خالق آن زیباتر.
 
 
 
 
تا پرواز روح بازیگوش من!
به نظرت چند تا قطره ی بارون دیگه باید به خاک بشینه؟
چند تا قاصدک باید رها بشه و بدست باد پرپر بشه؟
چند تا کرم ابریشم باید پرواز یاد بگیره؟
چند تا چروک دیگه باید تو دستا و صورت مهربون مادربزرگ اروم بگیره و ثبت بشه؟
چند تا بادبادک دیگه باید ازاد بشه؟...

 

اندکی در لحظه هایت جستجو کن
شب تنهایی با هم..
شاید اینگونه سزاوار فراموشی نبود
چقدر با عجله...
غبار می تکانی از ردپای آخرین خاطراتمان
کنون ای اولین و آخرینم
کاش احساس آبی مرا می شنیدی.
تا همیشه به تماشای شب میروم
و تکه هایی از عشق مدفون میراث من است
و قلمی که هیچ گاه نتوانست آخرین حرفهای مرا با تو بگوید


محبوبم ، اشک هایت را پاک کن ! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته ، موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد . اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر ،زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج تلخی و درد جدایی را تاب می آوریم .

 


اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 و ساعت 21:18 توسط پـــریـا ღ |
*~*~میدونم میبینمت یه روز دوباره.~*~*

  نگاه كن مرا كه چگونه غمهاي جانسوز قلبم قطره قطره آب مي شوند

و مرا اسير عشق شيشه ايي تو مي كنند
نگاه كن مرا كه چگونه با بودن تو ، تشنه ي عطر بوسه هايت خواهم شد
و در سكوت لحظه هايت خواهم رقصيد و شراب مهر تو را
جرعه جرعه خواهم نوشيد، امشب براي تو مي خوانم
مي خوانم از دلدادگي و عاشقيم
مي خوانم از روياهاي آتشينم و مي خوانم از اشكهاي شيرينم
و آنقدر مي خوانم تا تو را نيز به رقص عاشقي در آورم
نگاه كن مرا كه چگونه با بودن تو ، نيرنگ هيچ صيادي بر من افكنده نخواهد شد
و او را به سوي گورستان نا اميدي خواهد كشاند
بر سينه ات مي خفتم و خود را در سرماي تنهايي تو رها مي سازم
آتش سوزان عشق محال تو را براي هميشه در جريده ي قلبم ثبت خواهم كرد
نگاه كن مرا كه چگونه از شرار عشق خفته ي تو، در حال سوختنم
و همچو زاهدي خرقه ي عبادت را بر تن مي كنم ، عبادتي عاشقانه و عارفانه
نغمه ي شادي كلبه ي دلم را گوش كن
و از لابلاي سبزه زار قلبم نظاره گر اين طلوع عاشقانه باش
نگاه كن مرا و با من همگام باش در شهر آرزوهاي دلم و در اين شهر
قصر روياهاي مرا بنا كن
در نسيم بهاري شهر، در بستررودهايش، در ساحل دريايش و در ظلمت شبانه اش
آزاد و سر خوش باش
مگذار كه آسمان آبي و خورشيد تابانش در نگاهت تيره و تار شوند
نگاه كن مرا و پلكهاي خسته ي مرا آرامش بخش
و با گرمي نفسهايت سينه ي سرد و سختم را التيام بخش
و تصوير خود را براي هميشه در خاطر عاشق من همراه ساز
و مگذار كه هرگز اين تصوير بي آهنگ باقي بماند
دوستت دارم اي ستاره ي پر نور خيالم

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !
تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با
 نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو .
 مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
 باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
 
 


| *| نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 19:13 توسط پـــریـا ღ |
*~*~می دونم می بینمت یه روز دوباره~*~*

  کاش می شد هیچ کس تنها نبود ... کاش می شد دیدنت رویا نبود ...

گفته بودی با تو میمونم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود ...

سالیان سال تنها مانده ام، شاید این رفتن سزای ما نبود ...

من دعا کردم برای بازگشت، دستهای تو ولی بالا نبود ...

بازهم گفتی که فردا میرسی ، کاش روز دیدنت فردا نبود...

اي تمام هستي ام ،ديشب با ياد تو به باغ محبٌت رفتم،دروازه ي ورودي با گل هاي ميخك آذين بسته بودند،جاده هاي باغ را با شقايق ها فرش كرده بودند،  روي تمام برگ هاي درختان نوشته شده بود عشق. در وسط باغ كلبه اي بود كه نيلوفران آبي از دور تا دور آن بالا رفته بودند وارد كلبه شدم،كتابي ازكتاب خانه ي كوچك محبٌت برداشتم،عنوان كتاب را خواندم، با خواندن آن اشك در چشمانم حلقه زد،به يادت گفتم: تو هم دوست داري گريه كني،جوابي نشنيدم،كتاب را در آغوش گرفتم و دوان دوان از كلبه خارج شدم. خودم را به كنار رودخانه اي رساندم روي تخته سنگي نشستم سرم را روي زانوهايم گذاشتم و تنهاي تنها گريستم،وقتي كه يك دل سير گريه كردم  سرم را بلند كردم و به اطراف نگاه كردم،ديدم تمامي درختان دارند مي گريند،گفتم شما چرا؟ شما چرا مي گرييد.من عشقم را گم كرده ام شما چه؟ شما كه قلب نداريد تا مفهوم عشق را بفهميد،گفتند: اينجا باغ عاشقان است هر كه در اين باغ بخندد ما هم مي خنديم و هر كه بگريد ما  هم ميگرييم.

گفتم: راستي چرا روي تمام برگ هاي شما نوشته شده عشق، گفتند اين باغ مخصوص عاشقان است و هر عاشقي كه در اين باغ آمده موقع رفتنش روي يكي از برگ ها كلمه عشق را حك كرده تا يادگاري از خود در اين باغ گذاشته باشد. با شنيدن اين حرف،به طرف درختي رفتم و روي يكي از برگ هايش نوشتم، عشق،و با ناخن هايم روي تنه ي درختي عنوان كتاب را حك كردم تا هر عاشقي كه آمد با صداي رسا در گوش باد زمزمه كند«بي تو هرگز»



| *| نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت 12:17 توسط پـــریـا ღ |
*~*~میدونم میبینمت یه روز دوباره...~*~*

 

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند.
شادی، غم، غرور، عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت...! پس همه ساکنین جزیره قایق های خود را ترمیم نموده و جزیره را ترک کردند، اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود، وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت: آیا میتوانم با تو همسفر شوم ؟

ثروت گفت: خیر نمیتوانی، من مقدار زیادی طلا و نقره دارم و دیگر جایی برای تو نیست .پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی شده بود کمک خواست ، عشق گفت: لطفا کمک کن و مرا با خود ببر. غرور گفت: نمیتوانم، تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایق مرا کثیف میکنی .

غم در نزدیکی عشق بود، پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم .
غم با صدایی حزن آلود گفت: آه، عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم

پس عشق اینبار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن گفت: بیا عشق ، من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد.
پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است، چرا که او جان عشق را نجات داده بود. عشق از علم پرسید: او که بود ؟
علم پاسخ داد: او زمان است.
عشق گفت: زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .
 

       



| *| نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387 و ساعت 17:2 توسط پـــریـا ღ |
*~*~عشق × محبت~*~*

   نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

*******

پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت    میکرد.
سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدمایی اند؟
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف.
پیرمرد گفت اینجا هم همینطور.
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: خب، مهربونند.
پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور!



| *| نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387 و ساعت 18:18 توسط پـــریـا ღ |
*~*~هیچ کس صدایم را نمیشنود.~*~*

دیگر هیچ کس صدای مرا نمی شنود . دیگر سکوتی سنگین لحظه لحظه زندگیم را

 فرا گرفته است . سکوتی که سرشار از فریاد است . سکوتی که میدانم هیچ کس

جز او قادر به ترجمه اش نخواهد بود . چگونه می توان این سکوت را شکست و از دل

 گفت وقتی جز او هیچ کس محرم اسرار دل من نیست . 

اینجا همه با سرزمین محبت و عشق بیگانه اند . اینجا دیگر هیچ کس کلام مرا

 نمی فهمد . اینجا دیگر هیچ کس صدای دل مرا نمی شنود . هیچ کس بیقراری مرا

 نمی بیند . هیچ کس نمیداند این روزها بر من چه میگذرد 

 هیچ کس این دلتنگی را نمی فهمد

 هیچ کس نمی داند بدون او در این شهر سر کردن چقدر سخت است .

بدون او تنهایم ...........خیلی تنها .

   

  این روزها که می گذرد ، هر روز  *  احساس می کنم که کسی در باد * 

  فریاد می زند * احساس می کنم که مرا * از عمق جاده های مه آلود  *

 یک آشنای دور صدا می زند * آهنگ آشنای صدای او  * مثل عبور نور    *

مثل صدای آمدن روز است * این روزها که می گذرد ، هر روز  *

در انتظار آمدنت هستم

 

 



| *| نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387 و ساعت 17:23 توسط پـــریـا ღ |
*~*~آنچه بگذشت نمی آید باز...~*~*

| *| نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387 و ساعت 11:28 توسط پـــریـا ღ |
*~*~درد عشقی کشیده ام که مپرس ~*~*

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید.....؟



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387 و ساعت 16:8 توسط پـــریـا ღ |
*~*~دوستی برگ گلی نیست که بر باد رود~*~*

بعد از رفتنت...... 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

غنچه از خواب پرید وگلی تازه به دنیا آمد.خار خندید و به گل گفت : سلام . و جوابی نشنید! خار رنجید ولی هیچ نگفت .ساعتی گذشت گل چه زیبا شده بود.دست

بی رحمی آمد نزدیک.گل سراسیمه ز وحشت افسرد. لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید.صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت : "سلام "

 



| *| نوشته شده در جمعه 6 دی1387 و ساعت 19:31 توسط پـــریـا ღ |
*~*~تمام جغرافیای قلبم را می شناسم.~*~*

 

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را،

 جنگل های فشرده و طویلش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی

 بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من

است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را میشناسم

 ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده

 شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده

است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد

آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما

نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ،می بارند

 و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی

 نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می باردمی دانم

که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک

خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب،

 در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را

پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم

می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد

 و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد.

 که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با

خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی

ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان"

در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"!

بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم...

 با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم.

 از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

>>>چند دقیقه ی دیگر فرصت داری تا به من نگاه کنی

به من و به چشمانم ؛و به قلبی که تنها برای تو می تپد

این شب   و  این باران   و   تو  ؛

چند دقیقه ی دیگر وقت داری

تا به من نگاه کنی

پیش از آنکه کاملا تمام شوم.<<<

 

از قطره پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به هم پيو ستن و جويبار شدن از جويبار پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت :به هم پيوستن و رود شدن .رود را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به هم پيوستن و دريا شدن دريا را پرسيدند آرزويت چيست ؟ گفت هيچ...!!! ولي کاش قطره شبنمي بودم در کنار گلي بي خبر از همه جا...!!!

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387 و ساعت 16:20 توسط پـــریـا ღ |
*~*~صدای گـــــــام های عشق~*~*

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد:

"چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!"
                                   

                                            

جلسه محاکمه عشق بود . عقل قاضی و عشق محکوم ...
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند .
قلب شروع کرد به طرف داری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
و شما پاها که همیشه در حال رفتن به سویش بودید ؟
حالا چرا این چنین با او مخالفید ؟
همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردن و تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟
قلب نالید و گفت : من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکنم فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم.

                                            

  



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 13:0 توسط پـــریـا ღ |
*~*~ خدایا ... خدایا~*~*

 

 می دونید چرا شقایق گل عشق شده؟

 تا  شقایق  هست  زندگی  باید  کرد 

        

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم.

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ وزیبایی،

نبودم آن زمان هرگزنشان عشق وشیدایی.

یکی از روزهایی که زمین تبدار وسوزان بود و صحرادر عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب وخشکیده، تنم در آتشی می سوخت.

ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته

و عشق  از چهره اش پیدای پیدا بود.

ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود.

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما،

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را وبسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد.

چنانچه با خودش میگفت:

بسی کوه وبیابان را،بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

ویکدم هم نیاسوده.که افتاد چشم او ناگه به روی من،

بدون لحظه ایی تردید شتابان شد بسوی من.

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد وبه ره افتاد.

واو می رفت ومن در دست اوبودم...

واو هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد.

پس از چندی هوا چون کوره ی آتش،زمین میسوخت.

ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت.

به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟؟؟

در این صحرا که آبی نیست،به جانم هیچ تابی نیست...

اگر گل ریشه اش سوزد که وای برمن...!

برای دلبرم هرگز دوایی نیست،

واز این گل که جایی نیست...

خودش هم تشنه بود اما... نمیفهمید حالش را

چنان میرفت ومن در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم.

دلم میسوخت اما راه پایان کو؟؟؟

نه حتی آب... نسیمی در بیابان کو...؟؟؟

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت...

که ناگه روی زانو های خود خم شد.

دگر از صبر او کم شد... دلش لبریز ماتم شد...

کمی اندیشه کرد آنگه... مرا در گوشه ایی از آن بیابان کاشت.

نشست وسینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت...

زهم بشکافت اما آه...!

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد...

زمین وآسمان را پشت و رو میکرد...

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو برو میکرد.

نمیدانم چه میگویم...

به جای آب خونش رابه من میداد وبر لبهای او فریاده

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی ...  دوای دلبرم هستی

بمان ای گل...

و من ماندم نشان عشق وشیدایی

وبا این رنگ وزیبایی...

ونام من شقایق شد ...گل پیوسته عاشق شد.

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛
آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

 



| *| نوشته شده در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 17:41 توسط پـــریـا ღ |
*~*~سلام دوست عزیز ~*~*

| *| نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 11:31 توسط پـــریـا ღ |
*~*~حتما بخون و نظرتو برام بنویس .~*~*

 

نشان لیاقت عشق

 

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می‌کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می‌کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند ...

 دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

دوست من این یکی رو حتما بخووووووووووووون:

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند .روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا ً قایم باشک . همه از پیشنهاد او شاد شدند . دیوانگی فورا ً فریاد زد : من چشم میگذارم . 

از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد : یک   دو   سه . . .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها پنهان شد . هوس به مرکز زمین رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد . دیوانگی مشغول شمردن بود : ۷۹ و ۸۰ و همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

جای تعجب هم نیست می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : ۹۵ و ۹۶ و . . . 

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم . اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود زیرا تـنبلی تـنبلیش آمده بود جایی پنهان شود . لطافت را یافت که به  شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته چاه . هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق . او از یافتن عشق ناامید شده بود . حسادت در گوش هایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد . دوباره ... دوباره ...  تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دست هایش صورت خود راپوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند . او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم؟   من چه کردم؟   چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو .

 و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او.

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوسم داری به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بوسه ای بر پیشانی او نهادم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر پیشانی او نهادم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....

 



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387 و ساعت 19:26 توسط پـــریـا ღ |
*~*~جزیره ی تنها~*~*

من همون جزیره بودم ،خاکی و صمیمی و گرم، واسه عشق بازی موجها ،

قامتم یه بستر نرم...یه عزیز دردونه بودم ،پیشه چشم خیسه موجها،

یه نگین سبز خالص ،توی انگشتر دریا...

تا که یک روز تو رسیدی، توی قلبم پا گذاشتی ..!!!

غصه های عاشقی رو، تو وجودم جا گذاشتی...زیر رگبار نگاهت،

دلم انگار زیرورو شد ،برای داشتن عشقت ،همه جونم آرزو شد، تا نفس کشیدی

انگار، نفسم برید تو سینه ،ابرو باد و دریا گفتن :حس عاشقی همینه .اومدی تو

سرنوشتم، بی بهونه پا گذاشتی، اما تا قایقی اومد، از منو دلم گذشتی ؟؟؟

رفتی با قایق عشقت، سوی روشنی فردا ،منو دل اما نشستیم ،

چشم به راهت لب دریا... دیگه رو خاک وجودم ،نه گلی هست نه درختی،

لحظه های بی تو بودن، میگذره اما به سختی ! دل تنها و غریبم ،داره این گوشه

میمیره، ولی حتی وقت مردن ،باز سراغتو میگیره ... میرسه روزی که دیگه ،

قعر دریا میشه خونم ،اما تو دریای عشقت، باز یه گوشه ای میمونم.



| *| نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387 و ساعت 19:41 توسط پـــریـا ღ |
*~*~شهر عشق~*~*

  

 

پرواز

پرواز مگر آسمان نمی خواهد؟!
دشت بی انتهای آسمان ...
از چه رو پرواز را
با ابرهای طوفانی به باد فروخته است؟!
از چه رو صدای پرواز را ...
در رعد وبرق های ابرهای خشمگین...بي صدا نموده است؟!
پرنده بي آسمان... بی پرواز...
در شاخه کدامين درخت طوفان زده آرام خواهد بود؟
     وقتی که آسمان پرواز نمي خواهد!!



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 19:6 توسط پـــریـا ღ |
*~*~~*~*

.*.عشقت را هرگز بازگو نکن !

      عشقی که هرگز به زبان نیاید                    

                مثل نسیم ملایم ..ساکت..و نامرئی می گذرد

                  و همه چیز را بر سر راه خود

                                                       تکان می دهد

من عشقم را به زبان آوردم

                            و قلبم را برای او گشودم

                                                      سرد و لرزان با ترسی مرگبار

                                                                                   و او رفت...

بعد ها مسافری بر سر راهش پیدا شد

                         ساکت و نامرئی ...مثل باد

                                    و او عشق این مسافر را پذیرفت

                                                          نه ...هرگز عشقت را بازگو نکن! 

 

                  

.*.زمان

طولانی می شود برای  کسانی که غصه دارند

کوتاه  می شود  برای  کسانی  که شاد هستند

دیر می گذرد برای  کسانی که  منتظر هستند

زود  می گذرد  برای کسانی که عجله  دارند

اما....

اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند.

 

.*.در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 عشق ها می میرند

            رنگ ها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست

        که چه شیرین و چه تلخ

        دست نخورده بجای میماند.                                                                                                           



| *| نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 و ساعت 10:35 توسط پـــریـا ღ |
*~*~سهراب احمدی~*~*

عشق تو  

به هر چی می نگرم من خواب و بیداری

                                       بجز خیال تو ام هیچ در برابر نیست
با مهر رخت زادن و با عشق تو مردن

                                            تقدیر من این بود ز آغاز و دگر هیچ
یادت نمی کنم به همه عمر زان که یاد

                                         آن کس کند که دلبرش از یاد می رود
ما دراین شهر غریبیم و در این ملک فقیر

                                                 بکمند تو گرفتار و بدام تو اسیر
تو نه عاشقی نه حیران نه غریب و نه پریشان

                               به چنین کسی چی گویم که چی روزگار دارم
هر شام که می خوابم با یاد تو می خوابم

                                     هر صبح که بر خیزم از عشق تو بر خیزم
در فراقت می نویسم نامه و از دست من

                                         خامه خون میگرید و خط خاک بر سرم
از برای نامه ی ما قاصدی در کار نیست

                                         کاروان اشک ما منزل به منزل می رود
مکتوب جان فزای تو آمد به سوی من

                                              بوسیدم و برین دل بریان نهادمش

                                                                                     

     غبار آزردگی شیشه عشقم را مکدر ساخت و زندگی تاراجم کرد
وقتی فاصله میان من و منزل مقصودم به دو قدم زیاد شد.
از همراهی همراهم بی نصیب گشتم
می نگرم که در این جهان عشاق به هم نمی رسند
به نظرم می آید که زمان خاص محبت عوض شده
آنگاه که عشق وجود ندارد
و یا که دلدادگان راهی دروغ در ییش دارند
اگر از تقدیر بپرسم که چرا همه هستی ام را از من ربودی ؟
اکنون که سر نوشت تارجم کرد
و مرگ و زندگی برایم تفاوت ندارد
من که خواب مثال محبوبم را می دیدم
وقتی که چشمانم را باز کردم چشمانم باز مانده بود
نمی دانم که شیشه خواب هایم به کجا از هم پاشیدن
انسان تمام آنچه را که می خواهد به دست نمی آورد
از کف پرده های زمان خواسته ها رنگ می بازد
در سفر زندگی آن مقام که می گذرد باز بر نمی گردد
گل ها می شکفد انسان ها به هم می رسند
امابرگ های امیدعاشق که از باد خزان زرد می شود دوباره سبز نمی گردد

                                       

عشق

اول رخ خود به ما نبایست نمود
تا آتش ما جای دگر گردد دود
اکنون که نمودی و ربودی دل ما
نا چار ترا دلبر ما باید بود
تا مرد به تیغ عشق بی سر نشود
اندر ره عشق و عاشقی یل نشود
هم یار طلب کنی و هم سر خواهی
آری خواهی ولی میسر نشود
روزی که جمال دلبر دیده شود
از فرق سرم تا قدم دیده شود
تا من به هزار دیده رویش نگرم
آری به دو دیده دوست کم دیده شود
دل جز ره عشق تو نپوید هر گز
جان جز سخن عشق تو نگوید هر گز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نروید هر گز



| *| نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 و ساعت 10:4 توسط پـــریـا ღ |
*~*~سهراب احمدی~*~*

                                                         محبوب 


تو مظهر ناز و عشوه هستی بار ها برای دیدنت آمده ام تا زبان بگشایم و با تو درد فراق باز گویم ولی همیشه از نگاه هایت ترسیده ام آنقدر عشوه در کارت هست که به محض دیدنت همه درد ها از میان می رود و فقط محو دیدنت می شوم . جمال روشن تو چون افتاب همه را گرمی می بخشد مکانی که تو در ان زندگی میکنی اطرافش را صفا و روشنی جاویدانی فرا گرفته است ناز و غمزه ات غم را از دلها می زداید و جای خود را به آرامش و امید می دهد زمانی که بستان و گلستان را خشکی فرا گرفته و رنگ نا امیدی بر گلزار گسترده می شود تو میایی و دنیای لطف و صفا بوجود می آوری و وجودت را نازو زیبایی در بر گرفته است آنقدر لطف و زیبایی در تو نهفته است که به دیدنت وجود ها فراموش می شودو همه غرق در لطف و ناز تو می شوند و ارزوها در دل زنده میگردد ناکامی ها را از دل می زدایی و در گوشه چشمت هزاران راز خفته داری عشوه هایت هزاران حکایت در بر دارد شفافیت آسمان و درخشندگی ماه را یک جا داری و با تمام این اوصاف با ناز و افسون نگاهت همه را بسوی خود می کشی و همه را گرفتار عشوه و اسیر رخسار دل انگیزت می نمآیی ....تا کی میخواهی با نازت یایدار بمانی....؟؟؟؟

 

 

.*.کسی بود که به دوستان خود چنین وصیت کرده بود :
وقتی که من مردم تابوتم را رنگ سیاه کنید... تا همه بدانند که در دنیا سیاه بخت بودم . و توده ا ی از یخ را روی سینه ام بگذارید تا به جای معشوقم یخ" آب شده و بگرید".
و چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که به انتظار معشوقم بودم.
و همچنان دستانم را ببندید تا همه بدانند که در راه عاشقی هیچ کاری از دستم ساخته نشد تا دل معشوق را به دست بیاورم....

                     

                                          

.*.ای دوست


جور تو از آن کشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بی خبران بهشت با دوست نکوست
ای غم که حجاب صبر بشگافته ای
بی تابی من دیده و بر تافته ای
شب تیره و یار دور و کس مونس نیست
ای هجر بکش که بی کسم یافته ای
دارم صنم چهره بر افروخته ای
وز خرمن دهر دیده بر دوخته ای
او عاشق دیگری و من عاشق او
یروانه صفت سوخته ای سوخته ای
در کوه خودم مسکن و ماوا دادی
در بزم وصال خود مرا جا دادی
القصه به صد کرشمه و ناز مرا
عاشق کردی وسر به صحرا دادی
اول همه جام اشنایی دادی
آخر به دستم زهر جدایی دادی
چون کشته شدم بگفتی این کشته کیست
داد از تو که داد بی وفایی دادی
من کیستم از قید دو عالم فردی
سهراب جوان مرد بلند همت مردی
نا کامیم ای دوست ز خود کامی توست
و این سو ختگیهایم از خامی توست
مگزار که در عشق تو رسوا گردم
رسوایی من با عث بد نامی توست

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 14:44 توسط پـــریـا ღ |
*~*~~*~*

  .*. صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

 یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو ای کبوتر به کجا ؟

 قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند

خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می دارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو...؟

 

.*. لب هایم را در آن روز بارانی برای ذکر زندگی گفتن جا گذاشتم

و چشم هایم را در جایی که برای خیره شدن به من بخشیده شده بود.

دست هایم کنار چتری که هیچ گاه باز نشد ماند و پاهایم

 در همان جاده باریک بی بازگشت که از کنار پچ پچ سپیدار های جوان می گذشت !

 اما من ، نگران دلم هستم ! نمی دانم کجای این ناگهان جا مانده....

 

                                                        



| *| نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 14:6 توسط پـــریـا ღ |
*~*~سخن دوست...~*~*

 

 

.*.اميد

دستهايم خاليست ...قلبم اما لبريز

چشمه عشق و محبت ، اندوه از نگاهم جاريست.

و نگاهم بدر پاک خداست...به خدائي که مرا جان بخشيد

تا ببيند دل من باردگر

با خلوص دل خويش

باز آواي دعايي دارد

رو بدرگاه خداي دل خويش

ديدگان خيره به آن عرش بلندست که تو

بر همه بنده خود مي نگري

گفته اي با دل ما

گر کسي رو به تو آورد... هر ان کس هم بود

دست او گير و بفريادش رس

که اميدي بتو دارد ز نياز

و چنين کرده دلم در همه عمر

ليک من

گفتم و ميگويم باز

جز تو اميد ندارم به کسي...جز تو اميد نبندم به کسی.

          



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 14:5 توسط پـــریـا ღ |
*~*~یه دوست ......~*~*

   بی وفا

.*. بی وفایی کردی به غم من...به چشم های تنهایم..........

دنیایم سرد شده و واژه هایم  یخ زده...در سیاهی شکسته های کلمات گم شده ....؟؟؟منم........

همان که از نگاهت بالا رفت و دزد مهتاب شد ....

پاییز در گلویم نشسته !! باید اراده کنم و تن خم شده ام را راست کنم .

خود را به راز شب سپردم ....تا شاید

تن خسته ام با خنده های زمانه بخندد .

می شود این شب را به صبح مبدل کرد.

 

.*.نیمی از جهانم برای تو   نیمی برای گنجشک ها...

نیمی از دوست داشتنم برای تو    نیمی برای باد......تا در کوچه ها بگردد.

نیمی از مهربانیم برای تو نیمی برای  باران .......تا بر زمین ببارد.

و ناگهان................

مرا می خوانی .... گنجشک هایم به سرزمین تو کوچ میکنند . ..........و من؟

با این همه بیابان که هیچ هم بهار نمی شود ......

                                          فصل ها را گم می کنم..!!!!!

 

  .*.گرمی دست تو را دست اگر می فهمید

تا ابد دل شده در دست تو سکنا می کرد

دل اگر قطره ای از بوی تو را حس می کرد

لااقل صد گل از این شاخه تقاضا می کرد

چشم کز دیدن خواب تو هم عاجز ماندست

زندگی روی تو را کاش تمنا می کرد

                        



| *| نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت 19:9 توسط پـــریـا ღ |
*~*~سکوت~*~*

  .*.دوست...

    در لابه لای کوچه های بی کسی به دنبال تو می گردم 

در گوشه گوشه ی خیابان های بی کسی

 سراغ تو را می گیرم .در صفحه های طولانی شهر تو را می  جویم

 و بر نگاه های غریب به انتظار نگاهی از تو می نشینم .

بر صفحه صفحه ی دفترم ازتو نشانی می گیرم

 و بر قطعه قطعه ی اشعارم شعر تو را می خوانم.

 

 .*.زندگی...

زندگی بارانی است باریده  قطراتی است چکیده و نگاهی است تزلزل وار

 به دشت سرسبزصفحه ی روزگار

زندگی چشیدن طعمی است که هر لحظه اش به شیرینی شاخه ای

 بلورین از نبات است .

زندگی مرواریدی است درصدف حیات به زیبایی ستاره ای که  می درخشد

و فقط چشم بصیرت می خواهد و بس ....

زندگی به وسعت و پهناوری یک اقیانوس است که زیباییش 

 تنها از دور نمایان است

 

 .*. فراموش نکن

که خوش بختی جمع زمان های حال است .از گذشته درس بگیر

 به فکر آینده  هم باش.

اما  در زمان حال زندگی کن .از بزرگترین مشکلات  دست نیافتن

به خوش بختی آن است

که همواره تاسف گذشته را بخوری و نگران آینده باشی.



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 11:15 توسط پـــریـا ღ |
*~*~نیـــایش~*~*

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

 

شبی در خواب دیدم من خدا را . *. همان مقصود من از هر ثنا را .*.

کنار ساحل دریای دوری .*.  افق روشن همی از سرخ نوری .*.

من از پیش و خدا از پی روانه .*. به یادم ماند آن دم جاودانه .*.

دمادم در افق مکشوف می گشت .*.تمام عمر من آسان که بگذشت .*.

چو به پایان ره آن شب رسیدیم .*. به پشت سر نظر کردم بدیدم  .*.

که در ایام سخت و تلخ و دشوار.*.که بوده درد و غم بی حدو بسیار.*.

به روی شن فقط یک رد پا بود.......

        خدایا رد پای تو کجا بود ؟؟؟ .*. بگفتا در جواب فرزانه :فرزند  .*.

در آن ایام تلخ و پر ز آژند.*.گمان کردی که از یادت ببردم ؟

      تو را بر دوش خود ره می سپردم .*.

 



| *| نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 10:14 توسط پـــریـا ღ |
*~*~~*~*

 

چه درد آور است در حصار تنگ زمان ثانیه ها را شمردن

 چه انعکاس وهم آوری است تنهایی را در سکون تجربه کردن

 و چه حس شور آوری است از بند زمان و مکان خویش رها شدن

 و به آغوش بی خبری پناه بردن .....

و چه خوش گفتند  :گر خوش خبری است بی خبری. 

                                                 ??????????                                                  



| *| نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 19:12 توسط پـــریـا ღ |
*~*~روزگـــار ...~*~*

.*. دل تنگی های آدمی را باد به ترانه ای می خواند

   آرزو هایش را آسمان  پر ستاره  نادیده  می گیرد

   و هر دانه ی برفی به اشکی ریخته می ماند...! سکوت سرشار از سخنان

 نا گفته و حرکات نا کرده است و   و حرف های به زبان نیاورده .

در این سکوت حقیقتی نهفته است...؟ ؟ ؟

  آری این حقیقت من و توست...! حقیقت دنیای آبی پاکی ها.

 



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 14:35 توسط پـــریـا ღ |
*~*~خط نگاهت~*~*

 

روزها و هفته ها از پي هم مي گذشتند و من فقط به شوق نگاه دوباره ي تو ، زندگي را از سر مي گرفتم و دقايق را بي اهميت مي انگاشتم
و اما حالا
در اين شب سرد زمستاني
دستانم در آرزوي گرفتن دستانت
چشمانم خيره به ردپايت
و همواره در ياد من تو و تنها تو
...
در كنار پنجره به نظاره ايستاده ام
برف مي بارد
گوله گوله
و به اندازه ي هر گوله ، در جستجوي نگاهت قطره ي اشكي از چشمانم روانه مي شود
يكه و تنها لحظه ها را زير پا مي گذارم وتنها به اميد ديدن دوباره ي تو شادي را از سر مي گيرم
نگاهت را دوست دارم اي غريبه ي آشنا
نگاهت را از من نگير

نازنینم می خواهم کمی از دل تنگی هایم برایت بگویم...

نمی دانم چند روز از آغاز خزان جداییمان می گذرد...

باورت می شود این همه وقت راصبورانه  دور از هم زیسته ایم؟؟؟

چگونه؟؟؟

نمی دانم...

انتظار...انتظار...انتظار...

چشم به راهی دوخته ام که نمی دانم پایانی دارد یا...

ناامید نیستم،نه...

می دانم،می دانم می آیی واینبار برای همیشه پناه بی کسی هایم میشوی

می دانم...

تنها نمی دانم کی؟دیر است یا زود؟دور است یا نزدیک؟

نمی دانم چگونه تاب بیاورم لحظه های بی تو بودن را

تا کی صبوری...؟

تاب و توان انتظار ندارم دیگر...

برای بهترینم

خوابیدی بدون لالایی و قصه            بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشیدچهرت رو نمی سوزونهجای سیلیای باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی               یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکارو جا گذاشتی                   قانون جنگو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی      تو  تو جنگل نمی تونستی بمونی

دل تو بردی با خود به جای دیگه          اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم می بینمت یه روز دوباره               توی دنیایی که آدمک نداره

میدونم می بینمت یه روز دوباره               توی دنیایی که آدمک نداره

 



| *| نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 و ساعت 11:56 توسط پـــریـا ღ |
*~*~زنـــــــدگی~*~*

 

 زندگی با همه وسعت خویش

                 محفل ساکت غم خوردن نیست

                                 حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست.

اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

                 زندگی جنبش و جاری شدن است

                                از سرآغاز حیات تا به جایی که خدا می داند. 

 

.*.وقتی شرمسار گذشته ی ناقص خویشی یا وقتی  نگران آینده ی نامعلوم

خودی  بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی...آن وقت رنج را تجربه میکنی...

خود را بیمار می کنی... و ناشادمان هستی. بدان گذشته ی تو زمان حال

بوده است و آینده ات زمان حال خواهد بود.پس زمان حال تنها واقعیتی است

که می توانی تجربه کنی.

 

   تقدیم  به آنان که  :

       در تعریف نمی گنجند

                 رفتنی اند  و بر اثر ماندگارند

                                 امروز دیروزند وهمیشه فردایند .*.

       

                              

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 



اگه وقت داری بیا ادامه ی حرفامو بخون اگه نه خداحافظ دوست من


| *| نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 16:41 توسط پـــریـا ღ |

 

 

 


berkeyeashk

پـــریـا ღ

berkeyeashk

http://berkeyeashk.blogfa.com

بـــــــــــــــــرکـه ی اشـــــــــــک

بـــــــــــــــــرکـه ی اشـــــــــــک

بـــــــــــــــــرکـه ی اشـــــــــــک



سلام .
این وبلاگ یه خاطره ی
فراموش نشدنی
و زیباست ؛خاطره ای
با عشق و محبت
و حتی غم.
من این خاطره رو زنده
نگه میدارم تا وقتی زنده ام.
پریای برکه ی اشک

★☆ ★☆ ★☆

هر کدوم از دوستان که
میخان تبادل لینک داشته
باشیم وبلاگ منو با نام
بــــرکـــه ی اشـک
پیوند بزنن و اسمی که
دوست دارن باهاش وبلاگشون
لینک بشه رو تو نظرات بنویسن.تشکر.

★☆ ★☆ ★☆

نیمی از جهانم برای تو
نیمی برای گنجشک ها...
نیمی از دوست داشتنم برای
تو نیمی برای باد...
تا در کوچه ها بگردد
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
.......تا بر زمین ببارد.
و ناگهان..........
مرا می خوانی ....
گنجشک هایم به سرزمین تو
کوچ میکنند .......
و من؟
با این همه بیابان که
هیچ هم بهار نمی شود ...
فصل ها را گم می کنم..!!!!

★☆ ★☆ ★☆

اندکی در لحظه هایت جستجو کن
شب تنهایی با هم.. شاید اینگونه
سزاوار فراموشی نبود چقدر
با عجله... غبار می تکانی از
ردپای آخرین خاطراتمان
کنون ای اولین و آخرینم
کاش احساس آبی مرا میشنیدی
تا همیشه به تماشای شب میروم
و تکه هایی از عشق مدفون میراث من است
و قلمی که هیچ گاه نتوانست
آخرین حرفهای مرا با تو بگوید !!

★☆ ★☆ ★☆

زندگی بارانی است باریده
قطراتی است چکیده
و نگاهی است تزلزل وار
به دشت سرسبزصفحه ی روزگارزندگی چشیدن طعمی
است که هر لحظه اش به شیرینی شاخه ای
بلورین از نبات است .

زندگی مرواریدی است
درصدف حیات به زیبایی
ستاره ای که می درخشد

و فقط چشم بصیرت می خواهدو بس ....

زندگی به وسعت و پهناوری
یک اقیانوس است که زیباییش
تنها از دور نمایان است

★☆ ★☆ ★☆

من 22سالمه و
جامعه شناسی
میخونم.
تمام عشق ها و غم ها در قلبی خاکی در قلب خاک جای گرفت

بـــــــــــــــــرکـه ی اشـــــــــــک

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir بــــــــــــــــرو بـــــــــه بــــالـــای صفحـــــــه